حرف دل















.jpg)

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن . . .

می خواهم برایت بنویسم ...... باید برایت بنویسم ...... می خواهم بدانی دیگر نمی خواهم که دوستت بدارم.....
چه کسی باور می کند ؟ نمی خواهم دیگر دوستت بدارم....
بذار فقط بنویسم ، این برگه ی سفید منتظر هجوم کلمات آتشین من است .
باید بنویسم ولی چه بنویسم ؟
از قلب تو که از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم ؟
از دلم که مدام شکستیش یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا گشت ؟
از قلبی که مرا نخواست یا از قلبی که تو را خواست ؟
بذار قلب هایمان را به دادگاه عدل ببرم ، شاید آنجا تو را به خاطر این سنگدلی مجازات کنند ....
اما نه .... می ترسم آنجا هم من محکوم باقی بمانم ....
آنجا من محکومم ...
برای زود باوری هایم که تو را بی ریا و مهربان انگاشت ...
برای دل بستگی ام .... شاید برای این ها من گناهکارم ....
نمی دونم ....
شاید گناه از چشمان تو باشد که هیچ گاه مرا ندید یا ندیده گرفت .....
شاید اندیشیده ای من اندازه ی قلبت نبودم ! من لایق عشقت نبودم !!!
می دانم ... می دانم می خواهی بروی ....
می خواهم فریاد بزنم برو ...
از این انتظار مرا وحشتی نیست ... شب بی قراری را هیچ وقت برای من پایانی نخواهد بود .
برو ...بدون نگاه ... بدون حرف ...برو
برای چه ایستاده ای ؟
به جان سپردن کدام احساس این طور بی رحمانه نیشخند می زنی ؟
برو تردید نکن که نفس های اخر این گل در مرداب بی رحم زندگی است .
نترس .. برو .. احساسم اگر نمیرد بی شک مابقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست .. برو .. یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نیست ... پس راحت برو ...
می دانم دلت دلگیر است ... درگیر ادمی دیگر .... عشقی دیگر .... برو ... مسافری در میان راه انتظارت را می کشد ...
او چه می داند روحش در دستان تو سلاخی خواهد شد !!!!!
برو و مرا با دلتنگی هایم جا بگذار ....روزهای عشق دیگر به پایان رسید .
روزهایی که گمان می کردم تو از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی .
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری .
افسوس... برو....
رفتنی ساده مثل دلتنگی هایم یا حتی ساده مثل سادگی هایم ....
برو.... ولی کاش از آنچه در باورم بودی در باورت خانه داشتم ، کاش می خواندی صداقتی که در حرفم بود و در نگاهت نبود !!!
برو ..
گناهت را نمی بخشم .
گناه اشک هایم ، اشک هایی که قطرع قطره اش قصه ی من بود و اشک که هر چه بود از شادی نبود !
برو دیگر دوستت نخواهم داشت ...
بدون هراس برو ... این گل پژمرده تر از این حرفاست .
برو و نیم نگاهی هم نکن ...
تنها بودن يا تنها شدن ...!؟
عظمت کداميک تا استخوانت رخنه مي کند و تورا به سوي فرداهاي پوچ نزديک مي سازد؟
سختي کداميک تو را در مرداب نيستي فرو مي کشدوهستيت را در مقابل ديدگانت به تاريکي و سياهي ميکشاند؟
آيا تنها بودن وتنها ماندن برتر از ان نيست که طعم با او بودن را لمس کني ودوست داشتني ترين احساس(عشق) را تجربه ! اما ......
در فاصله يک پلک کاخ روياهاي پاک شبهايت را فنا شده ودر اقيانوس تنهايي رها شده بيابي ..
اين بار تنهايي بزرگتر از تنهايي از آن توست .... يعني تنها شدن!
چه کسي پاسخ گوي اين کهنه زخم هاست ؟
کدامين طبيب ياراي تسکين چنين درديست ؟
چه زود شانه ها لياقتشان را براي سرها از دست مي دهند ...
چه زود عادت مي کنند وچه سخت فراموش...
چه زود قله هاي محبت فتح مي شوند وچه غريبانه فرهاد ها از ياد مي روند....
چه زود امواج خوروشان در عطش به آغوش کشيدن ماسه هاي کذب فرو مي نشينند و چه آسان قطرهاي باران آسمان چشم فرا مي رسند...
چه زود خواهش دستان لرزان به باوري تلخ نزديک مي شوند وچه سهل حقيقت واژه عشق گم مي گردد...
چه زود دستان التماس بلند مي شوند وچه بد تازيانه هاي آرزوهاي محال مي کوبند ....
چه زود قلبها فروخته مي شوند وچه دير فريب نقاب از رخ بر مي کند....
چه زود آغاز به پايان مي رسد وچه دردناکست به نظاره نشستن خاطراتي که ميميرند....
چه زود لحظه ديدار در فراموشيها غرق مي شود وچه کودکانه عهد مي شکند و قسم از ياد مي رود
انگار که شب پاياني ندارد!!
مرا به کوچه احساس شاعرانه ببر
به شهر شعر و غزلهای عاشقانه ببر
ببر به فصل شکفتن به موسم رویش
به عمق لحظه روییدن جوانه ببر
شبی برای تماشای قصرهای بلور
به کهکشان پر از نور و بیکرانه ببر
طلوع کن سحری روشن از دریچه صبح
ز کنج پنجره خورشید را به خانه ببر
به فصل کوچ پرستو پرنده را دریاب
اسیر کنج قفس را به آشیانه ببر
بخوان برای چکاوک چکامه پرواز
برای چلچله ها یک سبد ترانه ببر
تو روح پاک بهاری همیشه جاری باش
بیا و از دل تنگم غم زمانه ببر

با هيچکس نميتونم خودم رو مقايسه کنم واقعا هيچکس، هيچکس، هيچکس انقدر مثل من گرفتار
سکوت، و پر از حرفهاي نگفته و احساسات بيان نشده نيست... با اينحال از اين مي ترسم که
قانوني وجود داشته باشه که بگه "عشق هم حدي داره تمنا هم نهايت داره هر کي واسه خودش
شخصيتي داره و آدم بايد شخصيت خودش رو حفظ کنه"... من نميتونم از اين قانونا تخطي نکنم!
ميدوني که نميتونم... منم ميدونم که تو مثل آدماي کوکي قانون وضع نمي کني... مثل اونايي که
فکر مي کنن همون اندازه که خدا به اونا نزديکه اونا هم بهش نزديکن!! اما نيستن!! ..... فکر مي
کنم نگرانيهام برات با معنيه... اميدوارم صبح که چشمات رو باز مي کني مطمئن باشي که بيشتر
دوست دارم...
هميشه وقتي ميخوام برم سفر با خودم ميگم شايد اين سفر آخرم باشه شايد ديگه برنگردم شايد
توي اين جاده ي پر پيچ و خم جاده ي خيس و نمناک....... سفر خيلي کوتاهه اما متفاوته... فکر
ميکنم دارم به جايي ميرم که هنوز نشانه هايي از حضورت رو داره... فکر ميکنم کسي منتظرمه
تا برگردم... فکر مي کنم دوسم داري... من فقط يکم خسته ام... اما براي تو همه ي خستگيهامو
فراموش مي کنم... ميخوام شاد باشي...ميخوام بخندي... ميخوام تو چشمات نگاه کنم... دست...
ميخوام بهت بگم که بدوني، ميخوام که بخواي ، تا مطمئن باشم وقتي بر ميگردم چيزي از اون
گذشته ي تلخ باقي نمونده... بيا با من بامن باش بذار گذشته رو پاک کنيم... بهم اعتماد کن... تکيه
کن... نمي افتم...قوي تر ميشم...عشق من...
آيا رويا هاي حسودانه ي مرا که نشان هيجان هاي عشق منند بر من مي بخشي؟ آخر تو که به من وفا داري چرا بي جهت براي تحريک من دنبال بهانه مي گردي و از آزردنم لذت مي بري؟ چرا در ميان جمعي که تو را با چشم تحسين و تمنا مي نگرند با همه اظهار لطف مي کني و همه را بي جهت اميدوار مي سازي ؟ چرا چشم هاي خويش را گاه با مهرباني و گاه با افسردگي به اين و آن مي دوزي ؟ تو که آرامش دل آشفته ي مني .تو که از عشق نوميدانه ي من خبر داري ، چطور نمي بيني که من در جمع اين مردم عاشق پيشه و هوسباز خاموش مي ايستم و دور از لذت آنان روح خويش را در آتش غم مي گذارم و تو در اين ميان اي قدرتمند سنگدل حتي نگاهي هم به من نمي افکني ! آن وقت هم که آهنگ رفتن مي کنم در نگاه تو هيچ نشان ناراحتي _ هيچ تقاضاي خاموشي _ براي ماندن خود نمي بينم .حتي اگر مرد زيباي ديگري با من به گفت و گويي گرم و پر معني بپردازد تو خشمگين نمي شوي تازه اگر هم با خونسردي ملامتم کني لحن تو بيشتر مرا رنج مي دهد .زيرا در آن کمترين نشاني از عشق و حسد نمي يابم .همه ي اينها به کنار چرا رقيب من هر وقت تو را با من گرم صحبت مي بيند چنين مرموزانه به تو سلام مي کند ؟ حرف بزن اين زن در دل تو چه جايي دارد؟ با تو چه اندازه نزديک است که اين طور به خود حق حسادت و اعتراض مي دهد ؟چرا گاه به گاه در ساعتي که کمتر مردمان به ديد و بازديد مي روند تو او را عاشقانه با خود مي بري و نزد خود مي پذيري اش ؟ چرا مي پذيري؟ در صورتي که مي دان مرا دوست داري ، آري مي دانم مرا دوست داري زيرا هنگامي که در کنار هم تنها نشسته ايم نگاه ديدگان تو پر مهر و جملاتت پر از محبت مي شود . مي گويي حسادت در نظرت احمقانه است ! راست مي گويي زيرا من که مورد علاقه ي توام حق ندارم بدگمان باشم اما دلدار من براي خدا اين قدر مرا شکنجه نکن .فکر کن که چقدر تو را دوست دارم و چقدر بي مهري تو دلم را آزار مي دهد .....کاش مي فهميدي سکوت و بي تفاوتي من نشانه ي بي علاقه گي من به تو نيست ....شرم نمي گذارد بگويم در اين مدت چقدر به تو مي انديشم و تو برايم اسطوره اي از مرد روياهايم هستي..... حالا که تو صدايم را نمي شنوي ....نوشته هايم را نمي خواني کاش خدا ببيند .کاش خدا بخواند که منتظر واکنشي از توام تا قلبم را به تو بسپارم .............
.jpg)
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد کرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افکندند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می کرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
نفمهیدی
التماست کردمو و در خود شکستم غرورمه بازم نفهمیدی
عاشق نبودی ، تا که بفهمی دردمو ،احساسمو
هرگز نخواستی تا که ببینی ناله های قلبمو
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،برو دیگه نه نمی خوامت
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،فقط اینه جوابت
برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت
برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت
به پای تو نشستم از عشقت مست مستم
دلمو شکستی اما هنوز عاشقت هستم
از یاد من نمیری،مردم از این اسیری
چیکار کنم که امروز از عشق من تو سیری
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،برو دیگه نه نمی خوامت
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،فقط اینه جوابت
برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت
برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت
برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت


اسم تو قشنگ ترین قصه برای گفتنه،
اسم تو قشنگ ترین قصه واسه شنفتنه،
غنچه نجیب اسم تو روی باغ لبم،
بهترین غنچه لذت برای شکفتنه،
لحظه طلایی نوازش گیسوی تو،
مثل ناز،دست روی خواب چمن کشیدنه،
داغی وسوسه ی گرفتن دستای تو،
کوره ی بزرگ خورشید توی خواب دیدنه،
تو چی هستی؟تو چی هستی که تماشا کردنت،
مثل پر به آسمون گشودنه،
تو کی هستی؟تو کی هستی؟که تمام لحظه ها
بی تو بودن مثل با تو بودنه،
زیر نور خیس بارون مخمل سبز چشات،
جنگل جادویی در به درهای منه،
گیسوی بلند تو که شعری از رهاییه،
زنجیر سیاه موندن برای پای منه،
صدای هق هق من میون تاریکی شب،
صدای شکستنه،صدای سرد مردنه،
صدای دور شدن پای من از کوچه ی تو،
آخرین حرف منه،صدای جون سپردنه
تو که گزاشتی رفتی منا تو این شب سرد با التماس دستام می گم دوباره برگرد
توی با ور نازت ازم یه یاقی ساختی می خوام بگم عزیزم منا تو نشناختی
می خوام بگم که یادت توی دلم می مونه توی دلم سیاه نیست اینا چشمات می دونه
می گن شیرین و فرهاد رفتن توی هر یاد چون به هم نرسیدن کردن عشقا فریاد
مگه من دل نداشتمدل منا شکستی چرا وفا نکردی به اون عهدی که بستی
چه کنم حالا بی تو حالا که تنها موندم اینا حرفای من بود که برات شعر گفتم
درون کوچه قلبم چه غمگینانه می پیچد
صدای تو که می گفتی به جز تو دل نمی بندم
فریب وعده هایت را ندانستم
ولی اکنون به یاد گریه می خندم
برو دیگر که دل از غم رها کردم
خداحافظ ، خداحافظ که دیگر بر نمی گردم
تو بودی آسمان من غمت همسایه قلبم
ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد
قسم بر سوز پنهانم تو را دیگر نمی خواهم
که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد
درون ، غمگین غروب سرد
تو از شهرم سفر کردی
نگاهم در افق ها مرد
و من افسوس می خوردم
شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد
و من از تو جدا ماندم
ولی ای کاش می مردم
برو دیگر که دل از غم رها کردم
خداحافظ ، خداحافظ که دیگر بر نمی گردم

غریبی و اسیری و کنج قفس لونه و آشیونته
بی هم زبونی مثل من درد و غم آب و دونته
قناری زرد قفس منم اسیر غمم
مثل تو تنها شدم و دنباله یه هم قفسم


مث اون مـــوج صـــبوري، كه وفــا داره بـــه دريا
تو مهـي مثـل حقـيـقــت، مهربــونـي مـث رويا
چقـدر تـــازه و پـاكــي مـث يــاســاي تـو باغـچـه
مث اون ديـوان حافظ كـه نشـسـتـه لــب طاقچه
تو مث اون گـل سرخـي كه گذاشتـم لاي دفـتـر
مث اون حرفي كه نـاگـفـتـه ميمــونــه دم آخـر
تو مـث بـارون عـشـقـي روي تــنـهايـي شـاعـر
تو همـون آبـي كه رسمه بريـزن پـشـت مسافـر
مث بـرق دوتـا چشمي تـوي يك قـاب شـكـسـتـه
مث پـرواز واسـه قـلـبـي كه يكـي بالاشــو بستـه
مث اون مهمــون خـوبـي كه مـيــاد آخــر هـفتـه
مث اون حـرفــي كــه از يــاد دل و پنـجـره رفـتـه
تو مث چشمـهي آبـي واسـه تشنـه تـو بـيـابــون
مث يـه آشـنـا تـو واسـه يـه عــاشــق مـجـنـــون
يـه روزي بيـا تـو خوابـم بشـو شكـل يك ستاره
توي خـواب پسـري كه هيـچ كسـو جز تو نداره
تو مث بادبـادك مــن كه يه روز رفت پــيــش ابـــرا
بيخبـر رفتي و خواسـتي كه بمونم تـنهاي تـنها
دل تــو يـــه آسـمــونـــه دل تـنــگ مـــن زمــيـنـي
ميدونم عوض نــميـشي تو خـودت گفتي هميني
تو مث اون كـسي هستي كه میره واسه هميشه
التماسـش ميكـنـي كـه بمونـه اون مـيـگه نميشه
مث يـه تـولــدي تــو، مـــث تـقــديــر مـــث قسـمـت
مث الماسي كه هيچكس واسه اون نـذاشته قيمت
مث قــصـههـاي زيـبـا پــــري از خـــوابـاي رنـــگــــي
حيفـه كه پيشـم نمونـن چشـماي به ايـن قـشـنگي
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موندشُ صـــرف نـــظـــر كــــرد


هر چند از این دوری و چشمان قشنگت گله داریم
تا لحظه خوبی که بیایی، من دل حوصله داریم
گفتی من وتو ، قسمت یک پنجره باشیم قبول است
هر چند به اندازه پرواز و قفس ، فاصله داریم
یادت که نرفته ست عزیزم ، که اگر دردسری هست
از خنده آن روز ، از آن کوچه ، از آن یک بله داریم
دیگر همه را گردن این قسمت و تقدیر نینداز
تقدیر کدام است ؟ ببین ما خودمان مساله داریم
عیب از خودمان نیست که تا پای قراری به میان است
هی صحبت کمبود زمان می شود و مشغله داریم
انگار محال است که ما قسمت یک پنجره باشیم
حالا که به اندازه پرواز و قفس فاصله داریم

همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی . پس سعی کن به طرفه کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته
یه شب دیدم که عشق من، پنهونی گریه می کنه
انگاری من قفس شدم ، زندونی گریه می کنه
دیدم دلش می خواد بره ،طاقت موندن نداره
دیدم می خو اد پر بگیره ، بره و تنهام بذاره
منم گذاشتم که بره ، گفتم اونم یه آدمه
لحظه رفتنش می گفت ، تا همیشه به یادمه
خوب یادمه گفتم بهش، برو به فکر من نباش
اون رفت و سال ها می گذره، اما دلم تنگه براش
اما حالا دلم می خواد ، خاطره هام یادش نیاد
دوباره عاشقم نشه ، دوباره باز منو نخواد
خدا کنه یادش بره ، خاطره های رنگی رو
یروزی از یادش بره ، عشق به اون قشنگی رو
خدا کنه یادش بره ، باغ کنار برکه رو
اون کلبه قدیمی رو ، اون شبای معرکه رو
نه هنوز یادم نرفت ، گفتم برو به پام نسوز
اما حالا دل نمی خواد بدونه عاشقم هنوز


هرکی اومد تو زندگیم میبردمش تا آسمون
امروز میشد رفیقمو فردا میشد بلای جون
نمیشه قلب عاشقو به دست هر کسی سپرد
طفلی دلم نمیدونم بد میاورد یا چوب سادگیش رو خورد
هر چی که به سرم اومدتقصیر هیچکسی نبود
هرچی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود
هیچکسی عاشقم نشد هیچکی سراغم نیومد
جواب کار خودمه هر چی بلا سرم اومد
تقصیر هیچکسی نبود هرچی که بود به پای من
فقط تو بعد از این نیا میون لحظه های من
رفاقتت مال خودت منت نذار رو سر من
این قصه ها تموم شده دیگه نیا دور و برم
هرچی که بود پای خودم.......

امشب ديگر ماه هم نيست که به حرفهايم گوش کند.
چقدر سخت است وقتي نمي تواني از دردت براي کسي صحبت کني.
تنها مي توان در خيالات گم شد که آن هم از قراري ممنوع است
که مبادا اين خيالات همه چيز را خراب کند.
پس بايد چه کرد.
آب هم يک جا بماند مي گندد
چه برسد به نگراني هاي من. با چه کسي بايد حرف زد؟
اصلا چه کسي آن را ميفهمد؟ چه کسي روي زخمت مرحم مي گذارد؟
نه اينجا هيچ کس نيست.
نه غمت را کسي مي بيند، نه شاديت را. چقدر دلم گرفته.
چقدر دلم تنگ است.
ماهم که برگشت همه چيز را به او مي گويم.
براي سال ها مينويسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند .......


در سرخ ترین ساعت خورشید بریده های مرا تماشا کن کنار مردن ،
تماشا کن خانه ای را که رو به نابودی ست و می ترسد ازمن بی تو ،
من بی تو شر مسارترین افسانه ی نا تمامی ام ، بی تو می پوسم از این بی سر انجامی ،
می بازم به تمام هراسها ، از ای کاشها می سوزم و از فردا می ترسم .
نگو گفتنیها شنیده شد و فرصتها تمام ، من هنوز و همیشه به تو دل خوش ام ومحتاج
به من نگو ، نگو که رهسپاری .


ای از عشق پاکمان همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احسا سه من
زیر بارانهای اشگ من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشگ بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قد وبالای بام آسمان
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی
زیر سنگینی بار غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در به دست آوردنت :
بردباری ها شده ، بی قراری ها شده ، شب زنده داری ها شده .
در به دست آوردنت :
پایداری ها شده ، با ظلم وجور روزگار ، سازگاری ها شده .
من تو را .....................


گفتم که رفتنت یه روز
قاب دلم رو ميشكنه
گفتي كه اين بخت تو بود
تقدير تو شكستنه
هر وقت كه بارون ميزنه
تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنم پيش مني
هنوزم عاشق ترينم
گفتم بمون اون روز مياد
غصه هامون تموم ميشه
گفتي اگه باهام باشي
لحظه هامون حروم ميشه
از وقتي رفتي هيچكسي
هم درد و هم رازم نشد
هيچكسي حتي يه دفعه
هم غصه با سازم نشد
رفتي ولي بدون هنوز
عاشقتم تا پاي جون
دل بهاريم ، عاشقه
چه تو بهار چه تو خزون
هر وقت كه بارون ميزنه
تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنم پيش مني
هنوزم عاشق ترينم ...

|
آرزویم این است نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق وصال نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را میخواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد |

God, grant me the serenity to accept the things I cannot change,
the courage to change the things I can,
and the wisdome to distinguish the one from the other

خدايا...!
وقتي به بن بست ميرسم
تو را صدا ميزنم
درياب مرا
در عين تمام شرمندگي هايم...!
خدايا کمکم کن...!
گاهگاهي روي تک تک واژه هاي شعرم قدم مي زني
بي آنکه صداي پايت را بشنوم. شايد نگران خلوت تنهايي ام هستي... نيستي؟
همه سطرها بوي ترا گرفته اند.
... چه زود دلتنگت شده ام ...!

باز باران بي ترانه
باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه
باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده
نمي دانم...نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟
نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند
که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست؟؟؟
نمي فهمم..کجاي اشک يک بابا
که سقفي از گل و اهن به زور چکمه هاي باران
به روي همسر و پروانه هاي مرده اش ارام باريده
کجايش بوي عشق وعاشقي دارد؟؟؟
نمي دانم..نمي دانم چرا مردم نمي دانند
که باران, عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
کجاي مرگ ما زيباست...نمي فهمم!!!!؟
ياد ارم, روز باران را
ياد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکي ده ساله بودم
مي دويدم زير باران..از براي نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه هاي پست شهر ارام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود
نمي دانم
کجاي اين لجن زيباست؟؟؟؟
*****
بشنو از من, کودک من
پيش چشمم, مرد فردا
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاريست براي عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد

اگر خوندي تا تهش بخون!
باور كن اين نامه عاشقانه است:
علاقه و محبت شديدي كه در گذشته به تو ابراز مي كردم
دروغ بود افسانه بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز شديدتر مي شد و هرچه بيشتر تو را مي شناسم
به دورويي تو بيشتر پي مي برم و
اين احساس در قلبم جاي مي گيرد كه بالاخره بايد
از هم جدا شويم و ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم
روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي ما كوتاه بود ولي من
در همين مدت كوتاه توانستم به طبيعت فرومايه و هوسهاي زشت تو پي ببرم و
اين را دانستم
اين لجاجت و تندخويي تو را بدبخت خواهد كرد
اگر دوستي ما از سر بگيرد تمام عمر
را با پشيماني خواهم گريست و حالا ديگر جدا از هم
خوشبخت خواهيم بود ,و حالا لازم است كه بگويم
اين موضوع را هيچ وقت فراموش مكن و مطمئن باش
اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است كه اگر
باز بخواهم در صدد دوستي تو باشم . بنابراين از تو مي خواهم
جواب نامه مرا ندهي چون نامه هاي تو سراسر
دروغ و تظاهربه
محبت بود و تصميم گرفته ام براي هميشه
تو را فراموش كنم چون به هيچ وجه نمي توانم
خودم را راضي كنم و دوستت داشته باشم .
يک بار ديگه نامه رو يک خط در ميان بخون





گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد ...
می روم گم شوم در انبوه خاطراتی كه بعد ِتو بايد ...
بعد از اين استکان زهرآلود ، چون پروانه به خواب خواهم رفت
جای قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ می سايد
آرزوهای كوچكم را حيف می برم با خودم به گور اما
آرزو می كنم تو خوش باشی ، حسرتت بر غمم می افزايد
مجلس ختم من كه می آيی ، يك لباس سفيد بر تن كن
بارها گفته ام به تو عزيزم ! رنگ مشكی به تو نمی آيد

دل حزین من امروز،هوای کوی تو دارد
روز بلند و درازی که تاب موی تو دارد
کدام سو نگرم تا نگاه پاک تو بینم
کدام سو که دلم سخت آرزوی تو دارد
تو را چگونه سرایم در این سرای خموشی
بیا که منتظر اینجاست ، گفت و گوی تو دارد
مزن به تیر جفایم ، که غرق شور و نوایم
نسیم باغ وفایم ، هنوز بوی تو دارد


وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره
وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره
وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم
وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم. . .
