
غریبی و اسیری و کنج قفس لونه و آشیونته
بی هم زبونی مثل من درد و غم آب و دونته
قناری زرد قفس منم اسیر غمم
مثل تو تنها شدم و دنباله یه هم قفسم


مث اون مـــوج صـــبوري، كه وفــا داره بـــه دريا
تو مهـي مثـل حقـيـقــت، مهربــونـي مـث رويا
چقـدر تـــازه و پـاكــي مـث يــاســاي تـو باغـچـه
مث اون ديـوان حافظ كـه نشـسـتـه لــب طاقچه
تو مث اون گـل سرخـي كه گذاشتـم لاي دفـتـر
مث اون حرفي كه نـاگـفـتـه ميمــونــه دم آخـر
تو مـث بـارون عـشـقـي روي تــنـهايـي شـاعـر
تو همـون آبـي كه رسمه بريـزن پـشـت مسافـر
مث بـرق دوتـا چشمي تـوي يك قـاب شـكـسـتـه
مث پـرواز واسـه قـلـبـي كه يكـي بالاشــو بستـه
مث اون مهمــون خـوبـي كه مـيــاد آخــر هـفتـه
مث اون حـرفــي كــه از يــاد دل و پنـجـره رفـتـه
تو مث چشمـهي آبـي واسـه تشنـه تـو بـيـابــون
مث يـه آشـنـا تـو واسـه يـه عــاشــق مـجـنـــون
يـه روزي بيـا تـو خوابـم بشـو شكـل يك ستاره
توي خـواب پسـري كه هيـچ كسـو جز تو نداره
تو مث بادبـادك مــن كه يه روز رفت پــيــش ابـــرا
بيخبـر رفتي و خواسـتي كه بمونم تـنهاي تـنها
دل تــو يـــه آسـمــونـــه دل تـنــگ مـــن زمــيـنـي
ميدونم عوض نــميـشي تو خـودت گفتي هميني
تو مث اون كـسي هستي كه میره واسه هميشه
التماسـش ميكـنـي كـه بمونـه اون مـيـگه نميشه
مث يـه تـولــدي تــو، مـــث تـقــديــر مـــث قسـمـت
مث الماسي كه هيچكس واسه اون نـذاشته قيمت
مث قــصـههـاي زيـبـا پــــري از خـــوابـاي رنـــگــــي
حيفـه كه پيشـم نمونـن چشـماي به ايـن قـشـنگي
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موندشُ صـــرف نـــظـــر كــــرد


هر چند از این دوری و چشمان قشنگت گله داریم
تا لحظه خوبی که بیایی، من دل حوصله داریم
گفتی من وتو ، قسمت یک پنجره باشیم قبول است
هر چند به اندازه پرواز و قفس ، فاصله داریم
یادت که نرفته ست عزیزم ، که اگر دردسری هست
از خنده آن روز ، از آن کوچه ، از آن یک بله داریم
دیگر همه را گردن این قسمت و تقدیر نینداز
تقدیر کدام است ؟ ببین ما خودمان مساله داریم
عیب از خودمان نیست که تا پای قراری به میان است
هی صحبت کمبود زمان می شود و مشغله داریم
انگار محال است که ما قسمت یک پنجره باشیم
حالا که به اندازه پرواز و قفس فاصله داریم

همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی . پس سعی کن به طرفه کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته
یه شب دیدم که عشق من، پنهونی گریه می کنه
انگاری من قفس شدم ، زندونی گریه می کنه
دیدم دلش می خواد بره ،طاقت موندن نداره
دیدم می خو اد پر بگیره ، بره و تنهام بذاره
منم گذاشتم که بره ، گفتم اونم یه آدمه
لحظه رفتنش می گفت ، تا همیشه به یادمه
خوب یادمه گفتم بهش، برو به فکر من نباش
اون رفت و سال ها می گذره، اما دلم تنگه براش
اما حالا دلم می خواد ، خاطره هام یادش نیاد
دوباره عاشقم نشه ، دوباره باز منو نخواد
خدا کنه یادش بره ، خاطره های رنگی رو
یروزی از یادش بره ، عشق به اون قشنگی رو
خدا کنه یادش بره ، باغ کنار برکه رو
اون کلبه قدیمی رو ، اون شبای معرکه رو
نه هنوز یادم نرفت ، گفتم برو به پام نسوز
اما حالا دل نمی خواد بدونه عاشقم هنوز


هرکی اومد تو زندگیم میبردمش تا آسمون
امروز میشد رفیقمو فردا میشد بلای جون
نمیشه قلب عاشقو به دست هر کسی سپرد
طفلی دلم نمیدونم بد میاورد یا چوب سادگیش رو خورد
هر چی که به سرم اومدتقصیر هیچکسی نبود
هرچی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود
هیچکسی عاشقم نشد هیچکی سراغم نیومد
جواب کار خودمه هر چی بلا سرم اومد
تقصیر هیچکسی نبود هرچی که بود به پای من
فقط تو بعد از این نیا میون لحظه های من
رفاقتت مال خودت منت نذار رو سر من
این قصه ها تموم شده دیگه نیا دور و برم
هرچی که بود پای خودم.......

امشب ديگر ماه هم نيست که به حرفهايم گوش کند.
چقدر سخت است وقتي نمي تواني از دردت براي کسي صحبت کني.
تنها مي توان در خيالات گم شد که آن هم از قراري ممنوع است
که مبادا اين خيالات همه چيز را خراب کند.
پس بايد چه کرد.
آب هم يک جا بماند مي گندد
چه برسد به نگراني هاي من. با چه کسي بايد حرف زد؟
اصلا چه کسي آن را ميفهمد؟ چه کسي روي زخمت مرحم مي گذارد؟
نه اينجا هيچ کس نيست.
نه غمت را کسي مي بيند، نه شاديت را. چقدر دلم گرفته.
چقدر دلم تنگ است.
ماهم که برگشت همه چيز را به او مي گويم.
براي سال ها مينويسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند .......


در سرخ ترین ساعت خورشید بریده های مرا تماشا کن کنار مردن ،
تماشا کن خانه ای را که رو به نابودی ست و می ترسد ازمن بی تو ،
من بی تو شر مسارترین افسانه ی نا تمامی ام ، بی تو می پوسم از این بی سر انجامی ،
می بازم به تمام هراسها ، از ای کاشها می سوزم و از فردا می ترسم .
نگو گفتنیها شنیده شد و فرصتها تمام ، من هنوز و همیشه به تو دل خوش ام ومحتاج
به من نگو ، نگو که رهسپاری .


ای از عشق پاکمان همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احسا سه من
زیر بارانهای اشگ من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشگ بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قد وبالای بام آسمان
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی
زیر سنگینی بار غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در به دست آوردنت :
بردباری ها شده ، بی قراری ها شده ، شب زنده داری ها شده .
در به دست آوردنت :
پایداری ها شده ، با ظلم وجور روزگار ، سازگاری ها شده .
من تو را .....................


گفتم که رفتنت یه روز
قاب دلم رو ميشكنه
گفتي كه اين بخت تو بود
تقدير تو شكستنه
هر وقت كه بارون ميزنه
تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنم پيش مني
هنوزم عاشق ترينم
گفتم بمون اون روز مياد
غصه هامون تموم ميشه
گفتي اگه باهام باشي
لحظه هامون حروم ميشه
از وقتي رفتي هيچكسي
هم درد و هم رازم نشد
هيچكسي حتي يه دفعه
هم غصه با سازم نشد
رفتي ولي بدون هنوز
عاشقتم تا پاي جون
دل بهاريم ، عاشقه
چه تو بهار چه تو خزون
هر وقت كه بارون ميزنه
تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنم پيش مني
هنوزم عاشق ترينم ...

|
آرزویم این است نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق وصال نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را میخواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد |

نوشته شده توسط ستاره در بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت
God, grant me the serenity to accept the things I cannot change,
the courage to change the things I can,
and the wisdome to distinguish the one from the other

خدايا...!
وقتي به بن بست ميرسم
تو را صدا ميزنم
درياب مرا
در عين تمام شرمندگي هايم...!
خدايا کمکم کن...!
گاهگاهي روي تک تک واژه هاي شعرم قدم مي زني
بي آنکه صداي پايت را بشنوم. شايد نگران خلوت تنهايي ام هستي... نيستي؟
همه سطرها بوي ترا گرفته اند.
... چه زود دلتنگت شده ام ...!

باز باران بي ترانه
باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه
باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده
نمي دانم...نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟
نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند
که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست؟؟؟
نمي فهمم..کجاي اشک يک بابا
که سقفي از گل و اهن به زور چکمه هاي باران
به روي همسر و پروانه هاي مرده اش ارام باريده
کجايش بوي عشق وعاشقي دارد؟؟؟
نمي دانم..نمي دانم چرا مردم نمي دانند
که باران, عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
کجاي مرگ ما زيباست...نمي فهمم!!!!؟
ياد ارم, روز باران را
ياد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکي ده ساله بودم
مي دويدم زير باران..از براي نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه هاي پست شهر ارام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود
نمي دانم
کجاي اين لجن زيباست؟؟؟؟
*****
بشنو از من, کودک من
پيش چشمم, مرد فردا
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاريست براي عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد

اگر خوندي تا تهش بخون!
باور كن اين نامه عاشقانه است:
علاقه و محبت شديدي كه در گذشته به تو ابراز مي كردم
دروغ بود افسانه بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز شديدتر مي شد و هرچه بيشتر تو را مي شناسم
به دورويي تو بيشتر پي مي برم و
اين احساس در قلبم جاي مي گيرد كه بالاخره بايد
از هم جدا شويم و ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم
روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي ما كوتاه بود ولي من
در همين مدت كوتاه توانستم به طبيعت فرومايه و هوسهاي زشت تو پي ببرم و
اين را دانستم
اين لجاجت و تندخويي تو را بدبخت خواهد كرد
اگر دوستي ما از سر بگيرد تمام عمر
را با پشيماني خواهم گريست و حالا ديگر جدا از هم
خوشبخت خواهيم بود ,و حالا لازم است كه بگويم
اين موضوع را هيچ وقت فراموش مكن و مطمئن باش
اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است كه اگر
باز بخواهم در صدد دوستي تو باشم . بنابراين از تو مي خواهم
جواب نامه مرا ندهي چون نامه هاي تو سراسر
دروغ و تظاهربه
محبت بود و تصميم گرفته ام براي هميشه
تو را فراموش كنم چون به هيچ وجه نمي توانم
خودم را راضي كنم و دوستت داشته باشم .
يک بار ديگه نامه رو يک خط در ميان بخون





گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد ...
می روم گم شوم در انبوه خاطراتی كه بعد ِتو بايد ...
بعد از اين استکان زهرآلود ، چون پروانه به خواب خواهم رفت
جای قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ می سايد
آرزوهای كوچكم را حيف می برم با خودم به گور اما
آرزو می كنم تو خوش باشی ، حسرتت بر غمم می افزايد
مجلس ختم من كه می آيی ، يك لباس سفيد بر تن كن
بارها گفته ام به تو عزيزم ! رنگ مشكی به تو نمی آيد

دل حزین من امروز،هوای کوی تو دارد
روز بلند و درازی که تاب موی تو دارد
کدام سو نگرم تا نگاه پاک تو بینم
کدام سو که دلم سخت آرزوی تو دارد
تو را چگونه سرایم در این سرای خموشی
بیا که منتظر اینجاست ، گفت و گوی تو دارد
مزن به تیر جفایم ، که غرق شور و نوایم
نسیم باغ وفایم ، هنوز بوی تو دارد


وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره
وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره
وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم
وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم. . .

نوشته شده توسط ستاره در بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت

خودم ميخوام دلم راضي نميشه
خودم ميخوام دلم ميگه نميشه
تو از من دور شدي واسه هميشه
خودم ميخوام دلم راضي نميشه
هر چي بهش ميگم دل ديگه بسه
ميگه درها ي عاشقي رو بسته
ميگه فكر نمكني هنوز نشسته
خودم ميخوام ولي دل ميگه بسه
دلم ميگه كه خواستنت فريبه
نگاهم ديگه با نگات غريبه
نميخواد كه دوباره دربه در شه
آخه دلم هنوز پاك و نجيبه

باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي
اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم
اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني
اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني
ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال
ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال
ميشي برام ماه شباي بي سحر
ميشي برام ستاره ي راه سفر
ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني
بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني
براي سعادت شبا شعرامو من داد مي زنم
براي خوشبختي تو خدا رو فرياد مي زنم
نوشته شده توسط ستاره در هفتم تیر 1386 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت

تو رفتي و رد پايت در دلم ماند
شکوه خنده هايت در دلم ماند
دلم را با سحر خوش کرده بودم
غروب ماجرايت در دلم ماند
شريک دردهايم بودي واما
غم بي انتهايت در دلم ماند
هزارويک شبم چون باد بگذشت
طنين قصه هايت در دلم ماند
سپردي سرنوشتم رابه پاييز
بهار باصفايت در دلم ماند
علي رقم سکوت ساده ي من
سفرکردي و صدايت در دلم ماند
وحالا مثل يک روياي برفي
تو رفتي و رد پايت در دلم ماند

نوشته شده توسط ستاره در هفتم تیر 1386 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلي...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...
چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY